می خواهم ... بمانم

این مطلب سانسور شد!!! چون محمد دعوام کرد!

/ 6 نظر / 7 بازدید
مريم صفا

امير جان دور عصيانگر تنها٬ خوب می دانی که تنها نيستی. که خيلی آدم های ديگر هستند مثل تو که الان شايد تنها آرزوی شان اين است که خانواده ی بهتری داشتند٬ من می گويم پدر و مادری داشتند که بيشتر می دانستند. خب٬ جالب است که عمومن اين بچه اول ها هستند که بيشتر درک می کنند و بيشتر رنج می کشند. امير عزيز٬ شايد روزی تو هم بتوانی بی خيال همه ی اينها بشوي٬‌ يعنی بايد بشوی. وگرنه هی بيشتر و بيشتر آزار می بينی. بايد بپذيريم همان طور که رنگ موهايمان سياه است٬‌ خانواده ی مان هم همين است! بايد کنار بياييم و سعی کنيم فراموش کنيم بدی هايی را که تا آخر عمر در اعماق وجودمان حک می شوند و تاثير می گذارند. من که فقط همين راه را پيدا کرده ام: بی خيالش شو. و باز هم يادت نرود هر چقدر هم دور باشی و عصيانگر٬ تنها نيستی.

ماه رقصان

وای ! من تازه شناختمت! اونهم با راهنمايی مريم صفا! چه قدر عجيب ! بعد اينهمه مدت! چيکارا می کنی ؟ چه خوشحالم که تاتر کار می کنی هنوز! خيلی خوبه! و اما در مورد اين پستت : ببين بيا واقع بينانه نگاه کنيم : به نظرت واقعا چند درصد هم سن و سال های ما از اين مشکل رنج نميبرن؟ چند نفرن که درست بزرگ شدن درست تربيت شدن؟ بذار راحت بهت بگم : اينقدر کمن که باورت نمی شه ! و به غير از اون عده ی کم بقيه مون همه در جاهای مختلفی اشتباه تربيت شديم ! باهامون اشتباه رفتار شده ... همينه ديگه ! زياد خودتو ناراحت نکن.اين وضعيت غالب ايرانه. مهم همينه که تو سعی کنی و رشد کنی و بهتر از اونها رفتار کنی : طبيعی تر ٬ ملايم تر ٬ آگاهانه تر و مهربون تر . همين ديگه! به قول مريم بايد يک روز رها بشی از همه ی این تربيت های غلط و فقط گاهی يادشون بيافتی و اون موقع هم لبخند بزنی و بگی : براتون متاسفم ! من ولی راه خودم را خواهم رفت....

من

محکم باش همينطور که بودی- نذار هيچ چيز و هيچکس سد راهت بشه و ناامیدت کنه- تو باید به خودت ببالی که با این همه مشکلات اینقدر موفقی پس به خدا توکل کن و پیش برو.

امير!واقعآ باورم نمی شه مگه ميشه؟ پدر و مادرت اينجوری باشن! نمی دونم شايد چون من اين مشکل رو ندارم اين رو می گم. به هر حال پدر و مادرت هستن!

يادم رفت اسمم رو بنويسم بدون نام من بودم: صدف

سپید موی کوچک

امیر عزیز ِ من قطعا کوچکتر از اون هستم که بخوام نصیحت کنم و یا نکته ای رو متذکر بشمِ فقط می خوام بگم این حال و هوا رو من هم داشتم . شاید حتی یه کم غلیظ تر ِ جوری که از خودم ِ خلقت و خدا متنفر بودمِ .تنها نتیجه ای که از این کار حاصلم شد این بود که موقعیت های زیادی رو برای بهتر شدن و لذت بردن از دست دادم.شاید به اندازه ی تو با هوش و با استعداد نباشم اما با این وجود فکر می کنم اون موقع فقط دنبال کسی می گشتم که به جای خودم تقصیر هام رو به گردنش بندازم.تو هم بهتره تنها نمونی دوستی میگه ( همراه شو عزیز ِ تنها نمان به درد ِ کین درد مشترک ِ هرگز جدا جدا ِ درمان نمی شود).در امان خدا