عصر پاییزی

اگر اشتباه نکنم این جمله از ویرجینیا ولف است که بالاترین سطح نقد هنری آن است که بگوییم چیزی را دوست داریم یا نداریم.
خبر مرگ مجید بهرامی و مرتضی پاشایی که کارهای اولی را پیگیری میکردم و دومی را نمیشناختم این روزها سایه لرزان و پنهان مرگ را پر رنگ تر کرده. چند تایی از آهنگ هایش را چندین بار گوش کردم. بیشتر از صدای و آهنگ این روان بودن و آسانی کلمات است که به دل می نشیند. مرتضی پاشایی از لابلای کلمات آهنگ هایش تعریفی که محسن مخملباف از بازیگر در سلام سینما ارایه میداد را به شنونده تقدیم میکند. هنرمندی که احساساتش را کف دستش میچیند و به سادگی آن را به مخاطب تعارف میکند. برای من هم سخت است که این روزها خبرهای نجف دریابندری را روی تخت بیمارستان پیگیری کنم، مردی که من همراه با مهدی آذر یزدی و ژول ورن و پرویز داریوش و محمد قاضی، در بچگی با هاکلبری فین شناختمش. آبادانی بداخمی و ستایش برانگیزی که مثل بیشتر روشنفکران ایرانی ملغمه ای است، مثل آش های کتاب مستطاب آشپزی. برای من هم سخت است که مردم احمد آرام و مهدی بازرگان و نجف دریابندری و ژازه تباتباای را کمتر میشناسند و کمتر قدر میدانند اما انصاف بدهیم، گرچه شاید تاثیرگذاری این آدم ها طولانی تر و عمیق تر هم باشد، قلب های کمتری را لمس کرده اند. کسی مثل مرتضی پاشایی، به خیلی ها نزدیک شد، جوان ها و نوجوان هایی که عشق رو تجربه میکنند، بزرگترهایی که تنهایی رو بیشتر لمس کردند، انسانهایی که حیرانند اما دوست دارند و دوست داشتنی اند، انسانهایی ساده مثل خودمان. شگفت آور است امیدش به زندگی و استواری اش در این امید. چنان ایستاده مُرد که حسرت برانگیز است.
غم غمناک و نوجوانانه آهنگ های پاشایی چنان مینشیند که دلت میخواهد بروی جایی با ایرانی ها بشینی و آهنگ هایش را زمزمه کنی و برای غربت همیشگی آدمی اشک بریزی. 

/ 0 نظر / 8 بازدید