آموزگار

این رو یک سال ژیش نوشتم، این روزها مشابه اون روزها است:

چهارشنبه ها خسته ام. سه شنبه شب ها به خودم لعنت میفرستم که چرا این کار رو قبول کردم و باید صبح زود بیدار بشم. چهارشنبه ها صبح زود بیدار میشم، شستشو و لباس مرتب و غرغر و ناراحتی و میرم سر قرار با جردن که با تاخیر با ماشینش میاد و من رو برمیداره. تو راه از هرچیزی حرف میزنیم تا خواب آلودگیمون بپره و سکوت خیلی آزاردهنده نباشه. بعد از شاید 20 دقیقه رانندگی میرسیم به مدرسه Confederation Park. بارها رو بلند میکنم و میبرم تو مدرسه و وسایل رو میچینیم تا زنگ بخوره و بچه ها بیان تو. چهره های درخشان و لبخند های زیبای پرانرژی، دانش آموزانی که با سلام بلند میان تو، کانادیی سفید پوست و سرخ پوست، سوری، پاکستانی، هندی، اروپایی و آسیایی از همه رنگ. مهربونتر ها میان جلو و بغلت میکنن و خجالتی ها سریع میشینن سر میزشون و این تویی که باید بری پیششون و حالشون رو بپرسی. کلاس که شروع میشه دیگه چیزی از خستگی نمیمونه. باید بین صندلی ها بدوی تا بتونی جواب سوال ها رو بدی. بعضی ها شگفت زده ات میکنند به خاطر هوش، حافظه یا نبوغشون. پسرهای مودب و دخترهای باهوش و چشمهایی که دنبال جواب سوال میگرده یا میخواد خاطره یا تجربه ای رو برات توضیح بده. چقدر باید صبور باشی و به حرف های از همه جا و از همه چیزشون گوش بدی. لذت میبری وقتی کلاس تموم میشه و چندتایی با هیجان میگن چقدر از کلاس لذت بردن یا در آینده میخوان دانشمند بشن، حتی هستند کسانی که جدی نگاهت میکنن و میگن "من میخوام بزرگ که شدم مهندس شیمی بشم". باید وسایل رو جمع کنی و بری کلاس دوم، جایی که دانش آموزان سال پایین تر با شادی و سر و ثدا اسمت رو صدا میزنن و از تجربه های هفته گذشتشون میگن، " امیر امروز تولد منه!!" " امیر تولد من دسامبره"، " امیر تولد من آگسته، مدرسه بسته بود!" کلاس که شروع میشه چند دقیقه ای میگذره تا جردن بتونه توجه همه رو جلب کنه چون دارن اسنک روزانه رو توزیع میکنن و میخورن ولی وقتی درس یا آزمایش شروع میشه همه جدی اند. در سکوت کارشون رو میکنند و هروقت سوال دارند دستشون میره بالا. کلاس دوم زودتر تموم میشه و یهو دورت پر میشه از بچه هایی که میخوان بغلت کنند و برن به نهارشون برسند. پدر و مادرهایی که تشکر آمیز بهت نگاه میکنند و دست عزیزانشون رو میگرن و میرن. بچه هایی که هنوز حرف برای گفتن دارند و باید بمونی و بهشون گوش بدی در حالیکه مادر یا پدر داره با لبخند بلبل زبونی فرشته اش رو نگاه میکنه. بساط رو که جمع میکنی و میرسونی به ماشین تنت خسته است اما قلبت از یه عشق بزرگ پر شده. 
عاشق آموزگار بودن ام. به امیر چهارشنبه ها میبالم. تا شب لبخند از رو لبم پاک نمیشه.
 

/ 0 نظر / 32 بازدید